مادرم نگاهم کن
تا در فروغ نور چشمانت
ایمن گردم از هجوم هجمه دیوان و ددان
و قدیس وارچونان کاوه
فرزند دلیرت
بلرزانم ماران گرسنه ضحاک را
که در خیال مغز فرزندانت دوباره خوان گسترده اند
مادرم نگاهم کن
تا در پناه نگاهت
پادشاهان دروغ مار بر دوش
بدانند
کاوه اینبار تنها نیست
ندا هست
سهراب هست
و بر فراز تمامی بامها
الله اکبر
موجی از دریای خروشان هست
مادرم نگاهم کن
تا با نور چشمانت
دوباره محبوس کنیم
ضحاک و مارانش را
دیوان دروغ را
ددان ترس را
در میانه البرز و دماوند
حافطان وفادار فرزندان این سرزمین
ایران زمین
دوستت دارم را
دوستت دارم را٬ می توان به گونه ای دیگر بیان کرد
می توان هیچ نگفت
تنها نگاه کرد.
آری
آه٬آری
با نگاه
می توان همه چیز را گفت
می توان خدا را سرود
می توان گفت :"تو"
اشتباه نکنید٬این شعر و وقتی مجرد بودم گفتم.آره من جزء آن دسته آدمهایی هستم .که آگاهانه اشتباههای بزرگ میکنند.
ما به او محتاج بودیم٬ او به ما مشتاق بود!
در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن:
سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود!
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار:
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود!
زیبایی این اشعار به وجدم آورده٬ بهتره سکوت کنم٬ شما هم لذت ببرین٬در موردش صحبت خواهیم کرد.
کتاب قرآن و مثنوي اثري سترگ٬زيبا٬پر از جذابيت و لذت است.
بنا به نظر اساتيدي که اين اثر را تدوين کرده اند٬ فرهنگواره تأثير آيات قرآن در ادبيات مثنوي ميباشد.گرچه بنده ترجيح ميدهم اين همه تشابه را بين اين دو کتاب مقدس ناشي از منشاْ يگانه آندو بدانم تا تاْثير يکي بر ديگری .
آنچه در اين اثر ميخوانيم سراسر ناشي از خرد الهي است٬که ناخواسته وصلي جانبخش به حيات آنمان ميدهد.
حال بياييد عشقي را با هم به تجربه بنشينيم.
دفتر دوم مثنوي٬بيت ۳۱۱۲:
هرچه انديشي پذيراي فناست آنکه در انديشه نايد آن خداست
الهام از آيات «کلٌ من عليها فانٍ. و يبقي وجه ربک ذوالجلال والاکرام»سوره الرحمن آيات۲۶ـ۲۷.
در کتاب اين آيه به اين صورت ترجمه شده است:هر کس که بر روي آن [زمين]است فنا پذير است.و[سرانجام]ذات پروردگارت که شکوهمند و گرامي است٬باقي ميماند.
در اینکه این دو کلام زیبا یک سخن را بیان میکنند هیچ شکی نیست. وتیزبینی اساتید گرانقدری که این اثر را تدوین نموده اند ستودنی است.اما نکته اینجاست که چرا مترجم [زمین]و[سرانجام] را اضافه نموده است.به نظر اینجانب نه اینکه نیاز نبوده بلکه حتی گمراه کننده نیز میباشد.همانگونه که حضرت مولانا بیان داشته اند ضمیرِ ها در علیها اشاره به اندیشه دارد٬نه زمین. سرانجام نیز در بارگاه الهی هیچ مفهومی ندارد٬بخصوص اگر کلامی باشد در راه روشنگری بشر.آنچه که بشر خلیفهٌ الله همیشه نیازمند آن بوده و هست کلامی است در حال٬ که او را به حق و حقیقت نزدیک کند.این نوشتار مقدس داستان نیستند که جهت یادگیری ما و افزودن به دانش ما باشندکه بدانیم سرانجام٬ آنچه میماند و آنچه نمیمیاند چیست٬بلکه جواهری هستند یارای انسان در جهت تمیز آنچه حق و ناحق است و یا به عبارتی آنچه نیاز بشر است در جهت اعتلای وجودش در همین مکان و همین زمان تا حصول وصل لا مکان و لازمان.آری مکان این گفتار همین ما و زمان آن همین حالای ماست٬ لذا هدف اصلی همان است که حضرت مولانا بیان داشته اند٬که آنچه در ذهن ماست خارج از منشاْ حقیقت است وتلاش باید در خالی نمودن این ناحقستان باشد.و ضمیر ها اشاره به این مکان دارد.که جایگاه شیطان است.و چون اندیشه یا همان ذهن را خالی کنیم و به جایی در پشت هیچستان برویم٬روح ما که منشاْ حق و حقیقت است بیدار میشود و چون به اصل خود اتصال یافت ٬دیگر آنچه می اندیشیم ٬خواستگاهش خرد الهی است و حقیقت آن لایتناهی است.و اقامتگاه رب ماست.یا همان است که در اندیشه ناید٬که خداست.وباقی و بی پایان است «وجه ربک »٬و شکوهمند و گرامی است«ذوالجلال و الاکرام».
به همین سبب است که مابه نماز «ستون دین»توصیه شده ایم و یا در عرفان عملی به ذکر و یا در هندویسم به مدیتیشن و در سایر ادیان و آنچه خواستگاه الهی دارد نظیر مسیحیت٬یهودیان٬یوگیسم و زرتشتیان و....هر کدام به نوعی تلاش در جهت خالی نمودن همین ذهن دارند تا جایگاه اهریمن فانی را لبریز از وجود لایتناهی عشق کنند.و همانا خروج از ذهن فناپذیر کافیست تا صورت شکوهمند و گرامی پروردگارت را که بالا آمده است حس کنی.
حال چون «زمین» یا «سرانجام» را در این گفتار نیکو وارد کنیم درگیر توطئه ای میشویم که بخصوص در این سرزمین که ایران است بسیار با ما بوده است.آریاشاعره!.متاسفانه خیلی ها در طول قرنها گفته اندکه چون دنیا و زمین فانی است و سرانجام همه خواهیم رفت پس بیایید فقط به آخرت ماندگار بیاندیشیم.که این دقیقاً همان است که نباید٬ چرا که جایگاه شیطان را برایش آماده میکنیم و چون مینشینیم تا روزی سرانجام فرا رسد٬ اجازه ظهور حضرت الله را که همیشه و در همه حال با ماست و از رگ گردن به ما نزدیکتر ٬در هستیمان و وجودمان از خود صلب میکنیم..و شاید خیلی از مشکلات امروز نتیجه همین اندیشه باطل باشد.
بسیار زیباست بدانیم که حضرت زرتشت نیز این راز مقذس را اینچنبن فرموده اند:
در بندهش که استاد مهرداد بهار این واژه را آفرینش آغازین ترجمه کرده اندو شامل ترجمه پهلوی بخشهایی از اوستا ـ که دیگر وجود ندارد ـ وتفسیرهای آن(زند)است اینگونه آمده است:
هرمزد*به مشی و مشیانه**گفت:«مردم اید٬پدر(و مادر)جهانیان اید.شما را با برترین عقل سلیم آفریدم٬جریان کارها را با عقل سلیم به انجام رسانید.اندیشه نیک اندیشید٬گفتار نیک گویید٬کردار نیک ورزید٬دیوان را مستایید.....پس ٬اهریمن به اندیشه ایشان بر تاخت و اندیشه(ایشان)***را پلید ساخت و ایشان گفتند:که اهریمن آفرید آب و زمین و دیگر چیز را»و به این ترتیب اولین گناه را مرتکب شدند.
حضرت زرتشت نیز اندیشه را جایگاه اهریمن میداند٬در صورت فرصت ظهور٬که با چشم پوشی از نیکی و ستایش دیوان شکل خواهد گرفت.و سرچشمه گناه را اندیشه ای میداند که از هیچستان الاهیت خروج کرده است و بستر تاخت و تاز شیطان است.
سخن کوتاه کنیم٬ آری ٬تجربه کمالِ لذت آن است که چون اهرمن فانی را از اوی اندیشه بیرون کنیم آنچه را که نیک است و نیکی٬ در ظهور و حضور و طلوع الاهیت وجودمان عامل میشویم.
یا حق
*هرمزد همان حضرت اهورا مزدا است که نیک میشناسیم.
**مشی و مشیانه همان آدم و حوا پدر و مادر نخستین میباشند.
***در این سخنان گرانبها نیز کلمه ایشان ضرورت ندارد.
صبح.که در حال ترک منزل به قصد کار بیهوده و کسالت بار روزمرگی بودم.بی اختیار با یک دنیا تفکر چشمم به نهج البلاغه افتاد.اولین معجزه روزم به ناگاه به وقوع پیوست.ذهنم خالی شد.سکوت وجودم را لبریز کرد.وصل نخستین امروز.
زیر عنوان نهج البلاغه.نگاهم در سکوت عشقبازی با کتاب به نام دکتر سید جعفر شهیدی رسیداین تلاقی اعجاز و عشق ونام وادارم کرد که با ولع دوباره بخوانم سوگواره شهیدی را از شهروند امروزدر مقاله ای که دکتر مهاجرانی در این باب سروده بود(راستش همیشه بر این گمانم.که هر گاه وهر چه که گفتیم و نوشتیم و رد پای معشوق در آن بود.حتما شعری سروده ایم یا نوایی نواخته ایم)و معراج امروز جامه برکند در آغوش نسیمی ملایم از پرواز در عمق وجودم.
حس کردم .آنچه را که مهاجرانی یافته بود و دیوانه شده بود. چو میخواست سر به دیوار کوبان پروازی به عمق آسمان داشته باشد.چه زیبا سرود شهیدی که نام نهج البلاغه پرتوی است از عالم بالا بر دل روشن شریف رضی رحمه الله و من حس کردم مهاجرانی را :ترجمه نیز موهبتی است بر دل شریف بزرگوارش .وبه یاد داستان بورخس افتادم در باب خیام و مترجم رباعیاتش.
در آخر آنکه شهیدی همچون خیلی از بزرگان نمرده است و نمی میرد چرا که آثارش زنده اند.تنها ترجمه نهج البلاغه کافی است که همیشه در این دیار زنده بماند.
انتهای هر عشق ورزیدن سکوتی است ناشی از وصل.و این سکوت همانی است که حضرت علی ع به والاترین ذکرها از آن یاذ کرده اند.اکنون من نیز زاییده دوباره این وصلم.
یا حق.
سلام به حضرت عشق
سلام به حضرت الله
سلام به حضرت محمد
سلام به حضرت نوح
سلام به حضرت کنفسیوس
سلام به حضرت مادر
سلام به حضرت مولانا
سلام به حضرت مریم
سلام به حضرت لاوتسه
سلام به حضرت فاطمه زهرا
سلام به حضرت موسی
سلام به حضرت ویشنو لاکشمی
سلام به حضرت گانشا
سلام به حضرت نیرمالا دوی
سلام به حضرت گروها لاکشمی
سلام به حضرت شیوا پروتی
سلام به حضرت ویشنو مایا
سلام به حضرت عیسی مسیح
سلام به حضرت آدی شاکتی
سلام به حضرت حافظ
سلام به حضرت منصور حلاج
سلام به حضرت جبرییل
سلام به حضرت الرحمن
سلام به حضرت الرحیم
سلام به حضرت ابراهیم
سلام به حضرت رب العالمین
سلام به حضرت مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم
غیرالمغضوب علیهم
ولا الضالین
سلام
آغاز هر داستانی تولدی دوباره است.
تولد وبلاگ نویسی خودم را به خودم و هر کسی که شاید روزی در گذری از این سوی ما توشه ای بردارد یا هدیه ای بگذارد تبریک میگویم.
امید که پاک بنویسم و سلامت بردارم.
یا حق.